کاکو شعبان
سه شنبه 10 دی 1392 :: نویسنده : رمضانعلی شمس تبار

وفات پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه و آله و سلّم

بدان كه اكثر علماى فریقین را اعتقاد آن است كه ارتحال سید انبیاء صلى اللّه علیه و آله و سلّم به عالم بقادر روز دوشنبه بوده است و اكثر علماى شیعى را اعتقاد آن است كه آن روز بیست و هشتم ماه صفر بوده است و اكثر علماى اهل سنت دوازدهم ماه ربیع الاول گفته اند. و در كشف الغمّه از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام روایت كرده است كه آن حضرت در سال دهم هجرت به عالم بقا رحلت نمود و ازعمر شریف آن حضرت شصت و سه سال گذشته بود، چهل سال در مكه ماند تا وحى بر او نازل شد و بعد از آن سیزده سال دیگر در مكه ماند و چون به مدینه هجرت نمود پنجاه و سه سال از عمر شریفش گذشته بود و ده سال بعد از هجرت در مدینه ماند و وفات آن حضرت در دوم ماه ربیع الاوّل روز دوشنبه واقع شد،

مؤلف گوید كه واقع شدن وفات آن حضرت در دوم ربیع الاوّل موافق با قول بعضى از اهل سنت است و از علماى شیعه كسى قائل به آن نشده پس شاید این فقره از روایت محمول بر تقیه باشد. و بدان كه در كیفیّت وفات آن سرور و وصیّت هاى آن بزرگوار روایت بسیار وارد شده (ابن بابویه در باب حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله ازابن عباس روایتى نقل كرده كه ملخص آن چنین است كه چون حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله به بستر بیمارى خوابید اصحاب آن حضرت بر گرد او جمع گردیدند عماربن یاسر برخاست و سؤالى از آن حضرت كرد پس حضرت دستورالعملى در باب تجهیز خود به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود پس به بلال فرمود كه اى بلال مردم رابه نزد من بطلب كه در مسجد جمع شوند چون جمع شدند حضرت بیرون آمد عمامه مبارك را بر سر بسته بود و بر كمان خود تكیه كرده بود تا آنكه وارد مسجد شد و بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى الهى را ادا كرد و فرمود اى گروه اصحاب ! چگونه پیغمبرى بودم براى شما آیا خود به نفس نفیس جهاد نكردم در میان شما؟ آیا دندان پیش مرا نشكستید؟ آیا جبین مرا خاك آلود نكردید؟آیاخون بر روى من جارى نكردید تا آنكه ریش من رنگین شد؟ آیا متحمل تَعَبهاو شدتها نشدم از نادانان قوم خود؟ آیا سنگ از گرسنگى نبستم براى ایثار امت بر خود؟ صحابه گفتنند بلى، یا رسول الله به تحقیق كه صبر كننده بودى از براى خدا و نهى كننده بودى از بدیها، پس جزا دهد ترا خدا از ما بهترین جزاها. حضرت فرمود كه شما را خدا نیز جزاى خیر دهد پس فرمود كه حق تعالى حكم كرده و سوگند یاد نموده است كه نگذرد از ظلم ستمكارى، پس سوگند مى دهم شما را به خدا كه هر كه او را مظلمه بوده باشد نزد محمد البته برخیزد و قصاص كند كه قصاص نزد من محبوبتر است از قصاص عقبى در حضور ملائكه و انبیاء. پس مردى از آخر مردم برخاست كه او را سوادة بن قیس مى گفتند گفت پدر و ماردم فداى تو یا رسول الله ! در هنگامى كه از طایف مى آمدى من به استقبال تو آمدم تو بر ناقه غضباى خود سوار بودى و عصاى ممشوق در دست داشتى چون بلند كردى او را كه بر راحله خود بزنى بر شكم من آمد ندانستم كه به عمد كردى یا به خطا؟ حضرت فرمود كه معاذالله كه به عمد كرده باشم پس فرمود كه اى بلال، برو به خانه فاطمه همان عصا را بیاور! چون بلال از مسجد بیرون آمد در بازارهاى مدینه ندا مى كرد كه اى گروه مردم كیست كه قصاص فرماید نفس خود را پیش از روز قیامت اینك محمد صلى اللّه علیه و آله خود را در معرض قصاص در آورده است پیش از روز جزا چون به در خانه فاطمه علیهاالسّلام رسید در راكوبید و گفت اى فاطمه ! بر خیز كه پدرت عصاى ممشوق خود را مى طلبد. فاطمه علیهاالسلام گفت امروز روز كار فرمودن عصا نیست براى چه آن را مى خواهد؟ بلال گفت كه اى فاطمه ! مگر نمى دانى كه پدرت بر منبر بر آمده و اهل دین و دنیارا وداع مى كند؟ چون فاطمه علیهاالسّلام سخن وداع شنید فریاد برآورد و گفت زهى غم و اندوه و حسرت دل فكار من براى اندوه تو اى پدر بزرگوار بعد از تو فقیران و بیچارگان و درماندگان بگو پناه به كه برند اى حبیب خدا و محبوب قلوب فقرا. پس بلال عصا را گرفت و به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله شتافت و چون عصارا به حضرت داد فرمود كه به كجا رفت آن مرد پیر؟ او گفت من حاضرم، یا رسول الله ! پدرو مادرم فداى تو باد! و حضرت فرمود كه بیا و از من قصاص كن تا راضى شوى از من ! آن مرد گفت شكم خود را بگشا یا رسول اللّه ! چون حضرت شكم محترم خود را گشود گفت پدر و مادرم فداى تو باد! یا رسول اللّه دستور مى دهى كه دهان خود را بر شكم تو گذارم چون رخصت یافت شكم مكرم آن حضرت را بوسید و گفت پناه مى برم به موضع قصاص شكم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله از آتش جهنم در روز جزا. حضرت فرمود كه اى سواده ! آیا قصاص مى كنى یا عفو مى نمایى؟ گفت عفو مى نمایم یا رسول اللّه ! حضرت فرمود خداوندا تو عفو كن از سوادة بن قیس چنانكه او عفو كرد از پیغمبر تو، پس حضرت از منبر به زیر آمد و داخل خانه ام سلمه شد ومى گفت پروردگارا! تو سلامت دار امّت محمد را از آتش. در زیر لحاف با تو مى گفت؟حضرت فرمود كه هزار باب از علم تعلیم من نمود كه از هر باب هزار باب دیگر گشوده مى شود! (شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه) ) و ما در اینجا اكتفا مى كنیم به آنچه شیخ مفید و طبرسى رضوان اللّه علیهما اختیار كرده اند.

گفته اند (ارشاد شیخ مفید 1/179. اعلام الورى طبرسى 1/266، 267) كه چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم از حجّة الوداع مراجعت نمود و بر آن حضرت معلوم شد كه رحلت او به عالم بقا نزدیك شده است پیوسته در میان اصحاب خطبه مى خواند و ایشان را از فتنه هاى بعد از خود به مخالفت فرموده هاى خود حذر مى نمود و وصیّت مى فرمود ایشان را كه دست از سنّت و طریقه او بر ندارند و بدعت در دین الهى نكنند و متمسك شوند به عترت و اهل بیت او به اطاعت و نصرت و حراست، و متابعت ایشان را بر خود لازم دانند و منع مى كرد ایشان را از مختلف شدن و مرتد شدن و مكّرر مى فرمود كه ایّها النّاس من پیش از شما مى روم و شما در حوض كوثر بر من وارد خواهید شد و از شما سؤال خواهم كرد كه چه كردید با دو چیز گران بزرگ كه در میان شما گذاشتم كتاب خدا و عترت كه اهل بیت من اند، پس نظر كنید كه چگونه خلافت من خواهید كرد در این دو چیز، به درستى كه خداوند لطیف خبیر مرا خبر داده است كه این دو چیز از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند، به درستى كه این دو چیز را در میان شما مى گذارم و مى روم پس سبقت مگیرید بر اهل بیت من و پراكنده مشوید از ایشان و تقصیر مكنید در حق ایشان كه هلاك خواهید شد و چیزى تعلیم ایشان مكنید، به درستى كه ایشان داناترند از شما و چنین نیابم شما را كه بعد از من از دین برگردید و كافر شوید و شمشیرها بر روى یكدیگر بكشید پس ملاقات كنید من یا على علیه السّلام را در لشكرى مانند سیل در فراوانى و سرعت و شدّت. و بدانید كه على بن ابى طالب پسر عمّ و وصّى من است و قتال خواهد كرد بر تاءویل قرآن چنانكه من قتال كردم بر تنزیل قرآن. و از این باب سخنان در مجالس متعدّده مى فرمود، پس اُساَمة بن زید را امیر كرد و لشكرى از منافقان و اهل فتنه و غیر ایشان براى او ترتیب داد و امر كرد او را كه با اكثر صحابه بیرون رود به سوى بلاد روم به آن موضعى كه پدرش در آنجا شهید شده بود و غرض حضرت از فرستادن این لشكر آن بود كه مدینه از اهل فتنه خالى شود و كسى با حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام منازعه نكند تا امر خلافت بر آن حضرت مستقر گردد و مردم را مبالغه بسیار مى فرمود در بیرون رفتن و اُسامه را به جُرْف (به ضمّ جیم و سكون راء، موضعى است در یك فرسخى مدینه) فرستاد و حكم فرمود كه در آنجا توقف نماید تا لشكر نزد او جمع شوند و جمعى را مقرّر نمود كه مردم را بیرون كنند و ایشان را حذر مى فرمود از دیر رفتن، پس در اثناى آن حال آن حضرت را مرضى طارى شد كه به آن مرض به رحمت الهى واصل گردید، چون آن حالت را مشاهده نمود دست امیرالمؤمنین علیه السّلام را گرفت و متوجه بقیع گردید و اكثر صحابه از پى او بیرون آمدند و فرمود كه حق تعالى مرا امر كرده است كه استغفار كنم براى مردگان بقیع چون به بقیع رسید گفت اَلسَّلامُ علَیكمْ، اى اَهل قبور گوارا باد شما را آن حالتى كه صبح كرده اید در آن و نجات یافته اید از فتنه هائى كه مردم را در پیش است، به درستى كه رو كرده است به سوى مردم فتنه هاى بسیار مانند پاره هاى شب تار، پس مدّتى ایستاد و طلب آمرزش براى جمیع اهل بقیع كرد و رو آورد به سوى حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام و فرمود كه جبرئیل در هر سال قرآن را یك مرتبه به من عرضه مى كرد و در این سال دو مرتبه عرضه نمود و چنین گمان دارم كه این براى آن است كه وفات من نزدیك شده است، پس فرمود كه یا على به درستى كه حق تعالى مرا مخیّر گردانیده است میان خزانه هاى دنیا و مخلّد بودن در آن یا رفتن به بهشت، و من اختیار لقاى پروردگار خود كردم چون بمیرم عورت مرا بپوشان كه هر كه به عورت من نظر كند كور مى شود، پس به منزل خود مراجعت نمود و مرض آن حضرت شدید شد و بعد از سه روز به مسجد آمد عصابه به سر بست و به دست راست بر دوش امیرالمؤمنین علیه السّلام و به دست چپ بر دوش فضل بن عبّاس تكیه فرموده بود تا آنكه بر منبر بالا رفت و نشست و گفت اى گروه مردم ! نزدیك شده است كه من از میان شما غایب شوم هر كه را نزد من وعده باشد بیاید وع به نزد حضرت آمد و التماس كرد و آن حضرت را به خانه خود برد و چون به خانه عایشه رفت مرض آن حضرت شدید شد.

پس بلال هنگام نماز صبح آمد و در آن وقت حضرت متوجه عالم قدس بود چون بلال نداى نماز در داد حضرت مطلع نشد پس عایشه گفت كه ابوبكر را بگوئید كه با مردم نماز كند و حفصه گفت كه عمر را بگوئید كه با مردم نماز كند! حضرت چون سخن ایشان را شنید و غرض ایشان را دانست فرمود كه دست از این سخنان بدارید كه شما به زنانى مى مانید كه یوسف را مى خواستند گمراه كنند و چون حضرت امر كرده بود كه شیخین با لشكر اُسامه بیرون روند و در این وقت از سخنان آن دو زن یافت كه ایشان به مدینه برگشته اند بسیار غمگین شد و با آن شدّت مرض برخاست كه مبادا یكى از آن دو نفر با مردم نماز كند و این باعث شبهه مردم شود و دست بر دوش امیرالمؤمنین علیه السّلام و فضل بن عبّاس انداخته با نهایت ضعف و ناتوانى پاهاى نازنین خود را مى كشید تا به مسجد درآمد و چون نزدیك محراب رسید دید كه ابوبكر سبقت كرده است و در محراب به جاى آن حضرت ایستاده است و به نماز شروع كرده است، پس به دست مبارك خود اشاره كرد كه پس بایست و خود داخل محراب شد و نماز را از سر گرفت و اعتنا نكرد به آن مقدار نمازى كه سابق شده بود و چون سلام نماز گفت به خانه برگشت و شیخَیْن و جماعتى از مسلمانان را طلبید و فرمود كه من نگفتم كه با لشكر اسامه بیرون روید؟ گفتند بلى یا رسول اللّه ! چنین گفتى. فرمود پس چرا امر مرا اطاعت نكردید؟ ابوبكر گفت كه من بیرون رفتم و برگشتم براى آنكه عهد خود را با تو تازه كنم. عمر گفت یارسول اللّه ! من بیرون نرفتم براى آنكه نخواستم كه خبر بیمارى ترا از دیگران بپرسم. پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود كه روانه كنید لشكر اسامه را و بیرون روید با لشكر اسامه. (ارشاد شیخ مفید 1/180 184) و موافق روایتى فرمود خدا لعنت كند كسى را كه تخلّف نماید از لشكر اسامه سه مرتبه این سخن را اعاده فرمود (ارشاد شیخ مفید 1/184) و مدهوش شد از تعب رفتن به مسجد و برگشتن و از حزن و اندوهى كه عارض شد آن حضرت را به سبب آن ناملایماتى كه مشاهده نمود، پس مسلمانان بسیار گریستند و صداى نوحه و گریه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد و شیون از مردان و زنان مسلمانان برخاست، پس حضرت چشم مبارك گشود و به سوى ایشان نظر كرد و فرمود كه بیاورید از براى من دواتى و كتف گوسفندى تا آنكه بنویسم از براى شما نامه اى كه گمراه نشوید هرگز، پس یكى از صحابه برخاست كه دوات و كتف را بیاورد عمر گفت برگرد كه این مرد هذیان مى گوید! و بیمارى بر او غالب گردیده است ! و ما را كتاب خدا بس است ! (مسند احمد حنبل 1/585، حدیث 3326 مسند عبداللّه بن عباس. حدیقة الشیعه اردبیلى 1/364) پس اختلاف كردند آنها كه در آن خانه بودند بعضى گفتند كه قول، قول عمر است و بعضى گفتند كه قول، قول رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم است و گفتند كه در چنین حالى چگونه مخالفت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم روا باشد، پس بار دیگر پرسیدند كه آیا بیاوریم آنچه خواستى یا رسول اللّه؟ فرمود كه بعد از این سخنان كه از شما شنیدم مرا حاجتى به آن نیست ولكن وصیت مى كنم شما را كه با اهل بیت من نیكو سلوك كنید. و حضرت رو از ایشان گردانید و ایشان برخاستند و باقى ماند نزد او عباس و فضل پسر او و على بن ابى طالب علیه السلام و اهل بیت مخصوص آن حضرت. پس عباس گفت یا رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم اگر این امر خلافت در ما بنى هاشم قرار خواهد گرفت پس ما را بشارت ده كه شاد شویم و اگر مى دانى كه بر ما ستم خواهند كرد و خلافت را از ما غصب خواهند كرد پس به اصحاب خود سفارش ما را بكن. حضرت فرمود كه شما را بعد از من ضعیف خواهند كرد و بر شما غالب خواهند شد، و ساكت شد پس مردم برخاستند در حالى كه گریه مى كردند و از حیات آن حضرت ناامید گردیدند.

پس چون بیرون رفتند حضرت فرمود كه برگردانید به سوى من برادرم على و عمویم عباس را، پس فرستادند كسى را كه حاضر كرد ایشان را همین كه در مجلس قرار گرفتند حضرت رو به عباس كرد و فرمود اى عمّ پیغمبر! قبول مى كنى وصیّت مرا و وعده هاى مرا به عمل مى آورى و ذمت مرا برى مى گردانى؟ عباس گفت یا رسول اللّه ! عموى تو پیرمردى است كثیر العیال و عطاى تو بر باد پیشى گرفته و بخشش تو از ابر بهار سبقت كرده و مال من وفا نمى كند به وعده ها و بخششهاى تو. پس حضرت روى مبارك را گردانید به سوى امیرالمؤمنین علیه السلام و فرمود اى برادر! تو قبول مى كنى وصیت مرا و به عمل مى آورى وعده هاى مرا و ادا مى كنى دیون مرا و ایستادگى مى كنى در امور اهل من بعد از من؟ امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت بلى، یا رسول اللّه ! فرمود نزدیك من بیا، چون نزدیك آن حضرت رفت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم او را به خود چسبانید پس بیرون كرد انگشتر خود را و فرمود بگیر این را و بر انگشت خود كن و طلبید شمشیر و زره و جمیع اسلحه خود را و به امیرالمؤمنین علیه السّلام عطا كرد و پس طلبید آن دستمالى را كه بر شكم خود مى بست وقتى كه سلاح مى پوشید در حَرْب و به امیرالمؤمنین علیه السّلام داد، پس فرمود برخیز برو به سوى منزل خود به استعانت خداى تعالى، پس چون روز دیگر شد مرض آن حضرت سنگین شد و مردم را منع كردند از ملاقات آن حضرت و امیرالمؤمنین علیه السّلام ملازم خدمت آن حضرت بود و از او مفارقت نمى نمود مگر براى حاجت ضرورى، پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به حال خود آمد فرمود بخوانید براى من برادر و یاور مرا، پس ضعف او را فرو گرفت و ساكت شد. عایشه گفت بخوانید ابوبكر را! پس ابوبكر آمد و بالاى سر آن حضرت نشست چون حضرت چشم خود را باز كرد و نظرش به او افتاد روى خود را گردانید. ابوبكر برخاست و بیرون شد و مى گفت اگر حاجتى به من داشت اظهار مى كرد. باز حضرت كلام سابق را اعاده فرمود، حفصه گفت بخوانید عمر را! چون عمر حاضر شد و حضرت او را دید از او هم اعراض فرمود، پس فرمود بخوانید از براى من برادر و یاورم را، امّ سلمه گفت بخوانید على را همانا كه پیغمبر غیر او را قصد نكرده.

چون امیرالمؤمنین علیه السّلام حاضر شد اشاره كرد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به سوى او كه نزدیك من بیا، پس امیرالمؤمنین علیه السّلام خود را به آن حضرت چسبانید و پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به او راز گفت در زمان طویلى، پس امیرالمؤمنین علیه السلام برخاست و در گوشه اى نشست و حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در خواب رفت. پس امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون آمد مردم به او گفتند یا اباالحسن چه رازى بود كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم با تو مى گفت؟ حضرت فرمود كه هزار باب از علم تعلیم من نمود كه از هر بابى هزار باب مفتوح مى شود و وصیّت كرد مرا به آن چیزى كه به جا خواهم آورد آن را ان شاء اللّه تعالى.

پس چون مرض حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم سنگین شد و رحلت او به ریاض جنت نزدیك گردید، حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را فرمود كه یا على سر مرا در دامن خود گذار كه امر خداوند عالمیان رسیده است و چون جان من بیرون آید آن را به دست خود بگیر و بر روى خود بكش پس روى مرا به سوى قبله بگردان و متوجّه تجهیز من شو و اوّل تو بر من نماز كن و از من جدا مشو تا مرا به قبر من بسپارى و در جمیع این امور از حق تعالى یارى بجوى، چون حضرت امیر سر مبارك آن سرور را در دامن خود گذاشت حضرت بى هوش شد، پس حضرت فاطمه علیهاالسلام نظر به جمال بى مثال آن حضرت مى كرد و مى گریست و ندبه مى كرد و مى گفت

شعر

وَاَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ                       ثِمال الْیَتامى عِصْمَةٌ لِلاَرامِلِ (ارشاد شیخ مفید 1/186)

یعنى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم سفید روئى است كه مردم به بركت روى او طلب باران مى كنند و فریادرس یتیمان و پناه بیوه زنان است، چون آن حضرت صداى نور دیده خود فاطمه را شنید دیده خود گشود و به صداى ضعیفى گفت كه اى دختر! این سخن عمّ تو ابوطالب است این را مگو بلكه بگو

وَما محَّمدٌ اِلاّ رَسولٌ قدْ خلَتْ منْ قبلِهِ الرُسلُ اَفاِنْ ماتَ اَوْقتلَ انقلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ). (سوره آل عمران 3، آیه 144)

پس فاطمه بسیار گریست، پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم او را اشاره كرد كه نزدیك من بیا، چون فاطمه علیهاالسّلام نزدیك او رفت، رازى در گوش او گفت كه صورت فاطمه برافروخته شد و شاد گردید! پس چون روح مقدّس آن حضرت مفارقت كرد حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام دست راستش در زیر گلوى آن حضرت بود، پس جان شریف رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم از میان دست امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون رفت، پس دست خود را بلند كرد و بر رُوى خود كشید، پس دیده هاى حقّ بین پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را پوشانید و جامه بر قامت باكرامتش كشید، پس مشغول گردید بر امر تجهیز آن حضرت.

روایت شده كه از حضرت فاطمه علیهاالسّلام پرسیدند كه این چه راز بود كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم با تو گفت كه اندوه تو مبدّل به شادى شد و قلق و اضطراب تو تسكین یافت؟ فرمود كه پدر بزرگوارم مرا خبر داد كه اول كسى كه از اهل بیت به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدت حیات من بعد از او امتدادى نخواهد داشت و به این سبب شدت اندوه و حزن من تسكین یافت ! پس امیرالمؤمنین متوجه غسل او شد و طلبید فضل بن عباس را و امر كرد او را كه آب به او بدهد پس غسل داد او را بعد از اینكه چشم خود را بسته بود. پس پاره كرد پیراهن آن حضرت را از نزد گریبان تا مقابل ناف مبارك آن حضرت، و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام مباشر غسل و حنوط و كفن آن حضرت بود و (فضل) آب به او مى داد و اعانت مى كرد آن حضرت را بر غسل دادن، پس چون امیرالمؤمنین علیه السلام از غسل آن حضرت فارغ شد پیش ایستاد و به تنهایى بر آن حضرت نماز كرد و هیچ كس مشاركت نكرد و آن حضرت در نماز كردن بر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و مردم درمسجد جمع شده بودند و گفتگو مى كردند در باب اینكه چه كسى را مقدم دارند در نماز بر آن حضرت و در كجا دفن كنند آن جناب را، پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون آمد و رفت نزد ایشان و فرمود كه همانا پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم امام و پیشواى ما است در حال حیات و بعد از ممات پس دسته دسته مردم بیایند بر آن حضرت نماز كنند بدون تقدم امامى و بروند به درستى كه حق تعالى قبض روح نمى فرماید پیغمبرى را در مكانى مگراینكه پسندیده آن مكان را از براى قبر او و من پیغمبر را دفن خواهم نمود در حجره اى كه وفات آن حضرت در آن واقع شده.

پس مردم تسلیم كردند این امر را و راضى شدند به آن پس چون مسلمانان از نماز بر آن حضرت فارغ شدند عباس عموى پیغمبر مردى را روانه كرد به سوى ابوعبیده جرّاح كه (قبر كن) اهل مكه بود و دیگرى را فرستاد به سوى زید بن سهل كه (قبر كن) اهل مدینه بود و آنها را طلبید از براى كندن قبر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم، پس زید بن سهل را ملاقات نمود و امر كرد او را به حفر قبر آن حضرت، پس چون زید از حفر قبر فارغ شد امیرالمؤمنین علیه السّلام و عبّاس وفضل بن عباس و اسامة بن زید داخل در قبر شدند براى آنكه آن حضرت را دفن نمایند. طایفه انصار چون چنین دیدند صدا بلند كردند و قسم دادند امیرالمؤمنین علیه السّلام را كه یك نفر از ما نیز با خود مصاحب كن در دفن كردن حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم تا آنكه ما نیز از این حظّ و بهره دارا شویم، پس امیرالمؤمنین علیه السلام اَوْسِ بن خوْلىّ را كه مردى بدْرى و از افاضل قبیله خَزْرج بُود امر كرد كه داخل قبر شود، پس امیرالمؤمنین علیه السّلام جَسَد نازنین پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را برداشت و به اَوْس داد كه در قبر بگذرد پس چون حضرت را داخل قبر نمود امر كرد او را كه از قبر بیرون بیاید پس اَوْس بیرون آمد و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در قبر نازل شد و صورت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را از كفن ظاهر گردانید و گونه مبارك آن حضرت را بر زمین مقابل قبله نهاد پس خشت لحد را چید و خاك بر روى او ریخت و این واقعه هایله در روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم از هجرت بود. و سنّ شریف آن حضرت شصت و سه سال بود و بیشترمردم حاضر نشدند بر نماز و دفن آن حضرت به جهت مشاجره در امر خلافت كه مابین مهاجر و انصار واقع بود. انتهى. (ارشاد شیخ مفید 1/179 189، اعلام الورى طبرسى 1/263 270)

 

آیا پیامبر به شهادت رسید؟

در احادیث معتبره وارد شده است كه آن حضرت به شهادت از دنیا رفت چنانكه صفّار به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده است كه در روز خیبر زهر دادند آن حضرت را در دست بزغاله چون حضرت لقمه اى تناول فرمود آن گوشت به سخن آمد و گفت یا رسول اللّه ! مرا به زهر آلوده اند، پس حضرت در مرض موت خود مى فرمود كه امروز پشت مرا در هم شكست آن لقمه كه در خیبر تناول كردم و هیچ پیغمبر و وصىّ پیغمبرى نیست مگر آنكه به شهادت از دنیا بیرون مى رود. (بصائر الدرجات صفار ص 503، باب الائمه انهُ كلّمهم غیر الحیوانات، حدیث پنجم) و در روایت دیگر فرمود كه زن یهودیه آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفندى و چون حضرت قدرى از آن تناول فرمود آن ذراع خبر داد كه من زهرآلوده ام پس حضرت آن را انداخت و پیوسته آن زهر در بدن آن حضرت اثر مى كرد تا آنكه به همان علت از دنیا رحلت فرمود. (بصائر الدرجات صفار ص 503، باب الائمه انهُ كلّمهم غیر الحیوانات، حدیث ششم) صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ.

و مستحب است زیارت آن حضرت از نزدیك و دور چنانكه شیخ شهید در (دروس) فرموده كه مستحب است زیارت پیغمبر و ائمه در هر روز جمعه اگرچه زائر از قبرهاى ایشان دور باشد و اگر در بالاى بلندى بایستد و زیارت كند افضل است انتهى. (الدّروس الشرعیه شهید اول، 2/16)

و نیز سزاوار است زیارت حضرت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم در عقب هر نمازى به این الفاظى كه حضرت امام رضا علیه السّلام تعلیم ابن ابى نصر بَزَنْطى، فرمودند :

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا رَسُولَ اللّهِ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَكاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا خِیَرَةَ اللّه اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا حَبیبَ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیْكَ یا صَفْوَةَ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَمینَ اللّهِ اَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ قدْ نصَحْتَ لاُِمَّتِكَ وَجاهَدْتَ فی سَبیلِ رَبِّكَ وَعَبَدْتَهُ حَتّى اَتی كَ الْیَقینُ فَجَزاكَ اللّهُ یا رَسولَ اللّهِ اَفضل ما جزى نبیا عَنْ اُمَّتِهِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَفْضَلَ ما صَلَّیْتَ عَلى اِبْراهیمَ وَ آلِ اِبْراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مَجیدٌ.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رمضانعلی شمس تبار
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic